|
|
فتوبلاگ شقايق - راز بقا !
|
راز بقا !
|
 |
|
گرما بیداد می کرد. بدتر از گرمای خرماپزان، جک و جونورهایی بود که محاصره
مان کرده بودند. رو به رویمان دشمن بود و چپ و راست و پشت سرمان انگار پخش
مستقیم راز بقا بود. آن روز تو سنگر بودیم که بیسم به کار افتاد. گوشی
را که برداشتم صدای ترسیده و لرزان احمد بلند شد که: «بچه ها به دادمان
برسید. می خواهند تکه پاره مان کنند!» دلم ضعف رفت. فکری شدم که عراقی ها
آمده اند سروقتشان و غافلگیرشان کرده اند و می خواهند شهیدشان کنند. تو
گوشی بی سیم گفتم: «احمد جان به رمز حرف بزن، چی شده؟» - رمز چیه؟ یا الله بیایید بیرون. ما داریم می آییم. آخ پام. زود باشید تیر بار بیارید گاز بده ممد!» گیج
شدم. بچه ها را خبر کردم و مسلح رفتیم بیرون. یک هو از دور گرد و غباری
دیدیم و بعد یک موتور سوار که یک گله سگ لاشه خوار دنبال کرده اند. یکی از
بچه ها دوربین به چشم گرفت و بعد گفت: «ای داد و بیداد. بچه ها سگ ها
دنبال احمد و ممد کرده اند!» حالا از دور ممد را می دیدیم که پرگاز می آید
و سگ ها چهار نعل تعقیبش می کنند و جست می زنند که آن دو را واژگون کنند و
حسابشان را برسند. تیربار را مسلح کردم و یک خط آتش جلوی موتور شلیک کردم.
محمد از روی یک چاله پرید. بچه ها هیاهو می کردند. اما سگها ول کن نبودند.
موتور رسید و سگ ها پشت سرشان. محمد هول کرد و موتور چپ کرد. قبل از اینکه
سگ ها آن دو را تکه پاره کنند آتش بستم به تنگشان. زوزه کشان در رفتند.
محمد و احمد ناله کنان دعایمان می کردند. یک هو آتش خمپاره و توپ عراقی ها
باریدن گرفت. یکی از بچه ها گفت: «لطفاً ادامه راز بقا را در سنگر مشاهده
کنید!» محمد و احمد را برداشتیم و چپیدیم تو سنگرمان!
به نقل از: «رفاقت به سبک تانک» داوود امیریان
تهيه شده توسط
محمد جعفر حسن زا
در تاريخ
چهارشنبه ۷ بهمن ۸۸ ساعت ۰۹:۰۱ |
نظرات (0)
|
|
|
|